تبليغاتX
ترانه های بی هوا

امروز شنبه است . روزی که همیشه میاد و هیچوقت نیومده . واژه ( از شنبه ) برای خیلی ها خیلی معنا ها می ده . خیلی ها هم خیلی اونو استفاده کردن . خیلی ها قراره شنبه کاری کنند . خیلی ها قراره شنبه متحول بشن . خیلی ها قراره از شنبه برن دنبال کار . خیلی ها هم قراره از شنبه در س بخونن . شاید بعضی ها هم قراره ورزش کنن و ... به هر حال از شنبه خودش حکایتها داره . حالا یک نکته ا گه از یک ادم مشکوک مثلا مشکوک به تنبلی یا هر چیزی خواستید کاری انجام بده و اون گفت ( از شنبه ... ) شما مواظب باشید . گول نخورید . چون گول خوردن درسته که خودش بده ولی گاهی پیش میاد مثلا الدم گول می خوره و می ره دانشگاه یا ادم گول می خوره می ره دنبال هوای ژر از اکسیژن ! یا ادم گول می خوره مالیاتشو به موقع می ده اما گول خوردن وقتی بده که ادم قبلش بهش هشدار داده شده کهع ای اقا ای فلانی ای حضرت دراز یا حضرت کوتاه یا متوئسط یا ای اقای هو هو مراقب و مواظب باش که این راه خطا ست و اگر روی حاشا و کلا که ومنهدم می شوی و یا کج خواهی شد از راه راست و این حرفا  و خلاصه این موقع است که ادم باید تمام اعضا و جوارحش ببخشید موهای بدنش سیخ بشه و حواسش باشه که ...

و شما مراقب این ادمهایی که از این واژه های خطرناک تاستفاده می کنند حتما  و حکما باشید بدرود .

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:59 توسط رضا کسرائیان |

خیلی از ادمهایی که دریا ندیدن یا دریا دیده هستند عاشق دریان ! مثلا دوست دارند که تعطیلات به خصوص تابستونا یا بهار یا حتی اخر هفته ها - سری به این ابهت خلقت بزنند و کنار دریا حالی به حولی و خلاصه عشق و صفا و شنا و ماهی و از این حرفا .ولی واسه بعضی ادما دریا تکراری می شه واسه خیلی از اونایی که کنار دریان و تو شعرهاشون دریا دریا زیاده . بوی تعفن میده هیکل دریا . شرجی دریا با ادمهای عرق کردش که پیرهنشون مث چسب به تنشون چسبیده و شرشر هی و هی عرق می ریزن براشون نفرت اور شده . دریا موجود غریبیه . دریا چیز عجیبیه . سلیقه هعا هم نسبت به دریا متفاوته . بعضیا ازش می ترسن ( خطر غرق شدن ) بعضیا دوستش دارن ( ارامش و هیجان ) بعضیا براشون نفرت اوره و تنفر انگیز ( بوی گند شرجی و لجن و ماهی گندیده ) و برخی ادما ها عاشقانه می پرستنش ( حس پرواز و یا زدن زیر اواز یا شروعی برای اغاز یا اصلا طعم عاشق شدن )به هر حال این دریا خودش حکایتها داره . من فکر می کنم پشت  این عظیم زیبا - پس این مغرور با صلابت - دردل این خروشنده ی ارام هفت رنگ قصه ها حکایتهاست حکایت دلدادگی نفرت یاس امیدواری اغاز و انجام می خوام درد دلشو ازش بپرسم. اگه شد بنویسم . البته حواستون باشه برای من دریا اهمیت نداره جدی می گم نوعی حس یکنواختی ازش دارم حتی وقتی که موجاش ساحلو می کنه و میندازه اونور تر . نوعی حس سکون . نوعی ارامش و زوال شاید . نمی تونم خیلی وصفش کنم . شاید بی خیالی . شاید..   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:21 توسط رضا کسرائیان |

ماجرای هو هو کردن یک اصطلاحه که مدتیه بین من و دوستانم خیلی مورد بحث قرار گرفته . (( هو هو )) همان صدای پارس سگه . اما این اصطلاح هنگامی کاربرد داره که یک فرد در یک زمینه ادعای پوشالی داره . نه یک زمینه حتی زیرا برخی افراد همیشه در همه چیز مدعی هستند و اضهار فضل عظیم دارند در حالی که در خیلی موارد پخی نیستند این دسته افراد در ادعای مرام و معرفت و مشتی گری و لوتی بازی و آب گوشت و دیزی و از این حرفها هم کم نمیارند و در این باب هم مدعی العمومند . هو هو کردن کلا چیز خوبی نیست و ادمهایی که زیاد هو هو می کنند هم خیلی نمی تونند در دراتز مدت قابل تحمل باشند به هر حال خواستم هو هو کردن رو توضیح بدم برای نوشته های اتی خودم و چند داستان کوتاه .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 13:8 توسط رضا کسرائیان |

کاغذ

قلم

پنجره تنهایی

و

تمام سهم من از زندگی

خواستم تصویرت را نقاشی کنم بر شیشه های غبار گرفته

شاید روزنی باشد برای عبور

رها شدن از منجلاب سگی

که ادم

دمادم

فحش ندهد به زمین و زمان

زایش اتفاقی یک جنبنده

رها شدن در کوچه های بی هویتی

و هوس

یک لحظه

 انفجار

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:50 توسط رضا کسرائیان |

اگر بخواهیم سینمای امروز ایران را بررسی کنیم و علل درجازدن آن را در سالهای اخیر بیابیم اگر چه هنوز کارگردانان قهاری همچون کیارستمی و مجید مجیدی  و جعفر پناهی و… کارهای پراکنده در خوری را ارائه می دهند نیاز به موشکافی و کارشناسی وسیعی است که از این گفتار خارج است . نبود امکانات ، عقب ماندگی در دنیای رایانه ، نبود بالندگی در ادبیات و فقدان فیلمنامه های موفق ، برخی سانسورها و برخی خودسانسوری ها و رفتن به سوی کلیشه ها و گاه حتی اقتباسهای بسیار ضعیف از فیلنامه های ضعیف غیر وطنی و… همه و همه از مهمترین علل قابل بحث می باشند . استقبال بسیار اندک مردم ایران از سینما و از سوی دیگر کپی رایتهای موجود هم بلای عظیمی است که گریبان گیر تهیه کننده های فیلم هاست و آنان را تا مرز ورشکستگی کشانده تا جایی که بسیاری از هزینه ها بدون بازگشت است . در میان علل ورشکستگی تهیه کنندگان و به دنبال آن سینمای ایران یک علت عمده که این حقیر فی الواقع به آن پی برده و در این جا عرض می کنم سنت ازدواج است . چه بسیار جوانهای عهزیزی که دیده شده اند در 3 سانس مختلف اکران یک فیلم هر بار دست در دست معشوقی ( البته فکرها به جای بد نرود که هر فکری که کج رود از بی تربیتی خواننده حکایت دارد و لاغیر ) به تماشای چند باره یک فیلم می روند که همین فرد بعد از ازدواج گذارش به سینما نمی افتد یا یک بار در سال در صورتی که قبل از ازدواج روزی 2-3 و… و این بود برخی مشکلات در سینمای ایران . فعلا بدرود ….

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:35 توسط رضا کسرائیان |

گاهی زندگی یکنواخت ،آدم رو تهی می کنه از میل به حرکت یعنی عادت می کنی به یکسان بودن ،تساوی ثانیه ها ، یک شکل بودن دقیقه ها و ساعتهایی که عین هم تکرار می شن هر روز  . رنگ دیوار اتاق دکور خونه ، قیافه همسایه ، تلویزیون با اون برنامه های مسخره و تازه سریالهایی که محتواش همه تکراری شده و هالیوود لعنتی هم که فیلمهای درست و حسابیش ته کشیده دیگه نه خبری از پدرخوانده و اون ابهتشه ، نه برباد رفته ای تازه ساخته می شه در حالی که هر روز خیلی چیزا به باد می ره ، نه خبری از ادیسه ی کوبریکه و نه قراره زندانی از قفس بپره . توی اتاقت تازه حبس شدی ، توی ثانیه های تکراری خودت . گلشیفته فراهانی رفته هالیوود خودت تا ته قضیه رو بخون آخه وقتی کیت بلانشت با دی کاپریو فیلم بازی می کرد چیز محشری نمی شد حالا گلشیفته فراهانی با دی کاپریو ... البته هنوز این فیلمو که ندیدم شاید هم غیرت ایرانی البته از نوع زنونش هالیوودو متحول کنه ... و بعد از سالها اثبات بشه که شاعر هم(( هنر نزد ایرانیان است و بس )) و ثابت کنیم به این یهودیای هالیودی که (( ها ! عاموا ! ما می تونیم حت همیشه توی رویا نیست ی تو زمینه سینما سرویستون کنیم . ))

به هر حال این لحظات تکراری بدجوری آدم رو مسخ می کنه و این یکنواختی خودش زنجیری می شه که نگذاره زندگیتو متحول کنی . گاهی آرزو می کنی که کاش شخصیت کارتونی میو میو واقعی بود و می شد خریدش و تو می رفتی توی بالکن و به جای میو میو اسم خودتو بلند فریاد می زدی و می گفتی مثلا غضنفر عوض می شه و می شدی یه آدم دیگه که حال و حوصله داره . به هر حال خدا کنه این یکنواختی به سراغ کسی نیاد . شاید هم من زیاد بزرگش کردم تا نظر شما چی باشه

لحظه ها ، حوصلشون سر رفته / زوار ما آدما در رفته

تن بی جون همین ماشینها /  مکانیک بس با هاشون ور رفته

التماس می کنن و هی می خونن / به خدا زوار ما در رفته

خود راننده بی جونو نگا / زوار مشتی ما در رفته

اگه قافیه نداشت ترانه مون خرده نگیر / به خدا زوار این ترانه ساز در رفته

صف مرغ و گوشت و بنزین ، یه لیوان آب خنک / با همه زندگیون ور رفته

بی خیال بابا ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:11 توسط رضا کسرائیان |

بعضیا شیشه ای ن/بعضیا سنگ و کلوخ/بعضیا ساده و پاک/بعضیا جنس دروغ

بعضیا بسته به غم/خوشیاشون کمه کم/بعضیا غصه ندارن که بخوان گریه کنن

یا که گریه هاشون از جنس هوای بی غمه/درد بی دردی و تکرار یه شعر مبهمه

بعضیا مثل من و تو مشکی پوشن به عزا/همیشه داغ یه شعر کهنه تو سینشونه

شوق آواز ورم کرده کهنه تو گلو/هر کجا دردی باشه دردشونه

بعضیا مثل من و تو انگار از نسل غمن/نمیشه بشماریشون نه زیادن نه کمن

گم میشن مثل برگای خزونی که زیر پای همه رهگذرا/له میشه فقط صدای خش و خش ازش میاد

رهگذر به یاد پاییز می افته با صدای خش و خش

یاد تکرار هوای بچگی/مدرسه باز شدن فلک شدن/دفتر مشق و مداد و یه تراش

زیر لب با بغلی حرف زدن یواش یواش...

بی خیال ریختن برگ درخت، اولین انشا تابستان بود

(( بابا ما رو برد سفر توی ساحل خزر))

((بابا ما رو برد سفر توی ساحل خزر))

بعضیا مثل من و تو انگار از نسل غمن

حمله هوایی آخ...آژیر خطر

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:25 توسط رضا کسرائیان |

هر کسی شعری می خواد بخونه / تو این سکوت یخی خونه /

تا بشکنه این قفل سکوتو / تا حس کنه گرمای وجودو

اما منم که لبای بستم / یخ زده امیدی که نداره

شعر سکوتو حفظه و حتی / نخواسته اونو یه بار بخونه

مرگ آره این دلیل مرگه / نفس که نیست این یه آه سرده

یه آه تلخه برای این دل / برای روزای تلخ و کهنه

برای عمر رفته به باده / برای بختی که راه نداده

نشستم پشت میز کار و اینا سر ضرب رسید به ذهنم و نوشتم بی خیال جدی نگیرید چون خودم هم جدی نگرفتم و اصلا جدی گرفتن خیلی وقتها خیلی بده و چیز بد چیزیه که نباید به سراغش رفت چون ادم رو بی تربیت می کنه مثل من که نعوذ و بال... یه کم بعد از نوشتن بی تربیت شدم و به خودم شاید هم به یکی دیگه تو دلمخ یه نیمچه فحشی دادم که خیلی هم بد نبود ولی به هر حال فحش بود و این نشون از اغازط یه راه بد می داد خواستم شعرمو حذف کنم که این راه کج همین جا منقط بشه و سرش بره به سمت راه مستقیم گفتم نه بزار بزارمش توی وبلاگم تا دیگران عبرت بگیرند و از این راههای بد رو هیچ وقت انتخاب نکنند پس به هوش باشید و بیدار و راس راس بروید بدون انحراف با این ور و اون ور یه ور دو ور  و هو هو نکنید که این هو هو هو هو خودش جریان مفصلی داره که کتابش رو کم کم چاپ خواهم کرد .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:2 توسط رضا کسرائیان |

به روزهای گذشته ، کودکی از دست رفته ام و تمامی آرزوهایی که مرا به رویا می برد در خواب های ارام کودکی، در آغوش مادری که مرد و پدری که دست های پینه بسته اش تمام نجابتی است که می شناسم یادگار روزهایی که نم نمک به تندی گذشت !

 

        جوونیا رو خط زدیم / تو غربت کج شما / سری می جونبوندیم اگه / در میومد لج شما

می خوام بازم بچه بشم / سفر کنم به شهر عشق / به جایی که بچه بد / جریمه هاشو می نوشت

    به روزگاری که پدر / به قامتش خمی نبود / تو قلب این بچه تخس / نه غصه و غمی نبود

نوازشای مادری که زیر خاک نرفته بود / برای مادر هیشکسی / فاتحه ای نخونده بود

می خوام برم ولم کنید / زنجیرمو پاره کنکم / عقربه های ساعت و / دوباره واروونه کنم

می خوام بازم بچه بشم / برم به شهر کودکی / به بازی الک دولک / بستنی عروسکی

بستنی چوبی 5 تومان / کرایه تاکسی 5 ریال / با پیکان زرد بابا / تابستونا بریم شمال

سجاده مادربزرگ / پر می شد از عطر دعا / غروب می پیچید تو خونه بوی گل یاس و خدا

چشم و دل همسایه  ها / رنگ برادری می داد / ترازوهای زندگی رای به برابری می داد

هیشکی تصور نمی کرد / دنیا یه روز وارونه شه / ضعیف و که له می کنن / بگن بابا قانونشه

کدوم صدای نابه کار / غروب و خاکستری کرد / کدوم نوازنده غم / جونیامو هجی کرد

اون بی صفت کی بود که هی / جونیامونو گرفت / گفت که بیا گازش بده / این موتور و می ری بهشت

اخبار 20:30 نگفت / کی بود که شبنامه می داد / به سوگ شعر بی هوا / پیغام تسلیت می داد

می خوام بازم بچه بشم / یه بچه لوس و ننر / تولد هفت سالگی / مامان می گه / کیک و ببر

ساعت 5 عصر که شد / برنامه کودک ببینم / به جای اخبارای جنگ / چند تا عروسک ببینم

فرشته مهربونی بود / که ورد عاشقی می خوند / پینوکیو آدم می شد / پدر ژپتو نمی مرد

مخمل بد ذات خپل / ته دلش یه قلبی داشت / با اون همه دوز و کلک / مادربزرگ و دوست می داشت

می خوام بازم بچه بشم / برم به شهر کودکی / جمعه ها با همبازیا / بازی سه راه رودکی

......................................................................

تلفن من زنگ می زنه / می پرم از خواب خودم / تو آینه می بینم یه هو / که ریخته موهای سرم

کت و کراوات و یه شعر / میون جمع شماها / می گن یه جشنه واسه ریختن عمر شماها

داد می زنن می گن حالا / شدی دیگه یه پا پزشک / آخ به سلامتی جمع  / چیپس و فلافل و زرشک 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:22 توسط رضا کسرائیان |