خیلی از ادمهایی که دریا ندیدن یا دریا دیده هستند عاشق دریان ! مثلا دوست دارند که تعطیلات به خصوص تابستونا یا بهار یا حتی اخر هفته ها - سری به این ابهت خلقت بزنند و کنار دریا حالی به حولی و خلاصه عشق و صفا و شنا و ماهی و از این حرفا .ولی واسه بعضی ادما دریا تکراری می شه واسه خیلی از اونایی که کنار دریان و تو شعرهاشون دریا دریا زیاده . بوی تعفن میده هیکل دریا . شرجی دریا با ادمهای عرق کردش که پیرهنشون مث چسب به تنشون چسبیده و شرشر هی و هی عرق می ریزن براشون نفرت اور شده . دریا موجود غریبیه . دریا چیز عجیبیه . سلیقه هعا هم نسبت به دریا متفاوته . بعضیا ازش می ترسن ( خطر غرق شدن ) بعضیا دوستش دارن ( ارامش و هیجان ) بعضیا براشون نفرت اوره و تنفر انگیز ( بوی گند شرجی و لجن و ماهی گندیده ) و برخی ادما ها عاشقانه می پرستنش ( حس پرواز و یا زدن زیر اواز یا شروعی برای اغاز یا اصلا طعم عاشق شدن )به هر حال این دریا خودش حکایتها داره . من فکر می کنم پشت این عظیم زیبا - پس این مغرور با صلابت - دردل این خروشنده ی ارام هفت رنگ قصه ها حکایتهاست حکایت دلدادگی نفرت یاس امیدواری اغاز و انجام می خوام درد دلشو ازش بپرسم. اگه شد بنویسم . البته حواستون باشه برای من دریا اهمیت نداره جدی می گم نوعی حس یکنواختی ازش دارم حتی وقتی که موجاش ساحلو می کنه و میندازه اونور تر . نوعی حس سکون . نوعی ارامش و زوال شاید . نمی تونم خیلی وصفش کنم . شاید بی خیالی . شاید..